وخدایی که دراین نزدیکی است: لای این شب بوها ،پای آن سدر بلند... روی آگاهی آب ،روی قانون گیاه.
من مسلمانم قبله ام يك گل سرخ جانمازم چشمه،مهرم نور دشت سجاده ي من من وضو باتپش پنجره ها مي گيرم در نمازم جريان دارد ماه،جريان دارد طيف سنگ از پشت نمازم پيداست همه ذرات نمازم متبلور شده است من نمازم را وقتي مي خوانم كه اذانش را باد،گفته باشد سرگلدستة بيد من نمازم را،پي(تكبيرة الاحرام) علف مي خوانم پي(قدقامت)موج.
اهل رامهرمزم ،اما شهر من رومز نیست. شهر من گم شده است. من با تاب،من با تب خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام.